جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

30-بار گناه ، داستان سوم (3)

1391/12/7 0:45
نویسنده : 💚رستا💙
2,869 بازدید
اشتراک گذاری

محصلاینم داستان سوم بار گناه ، داستان فرشته ی محافظ تو .... باز هم منتظر قسمت های بعدیش باش ....

مهدی صدای آهنگو کم کن! ....
پدرام دستیگره در رو محکم گرفته بود و به پسر عمش که پشت رول بود چشم قره میرفت...انقدر صدای موزیک بلند بود که ...صدا به صدا نمرسید ، ماشین با سرعت ۱۴۰ تا میرفت و لحظه به لحظه سرعتش بیشتر میشد ساعت نزدیکای ۲ صبح بود و تو جاده خلوت تقریبا هیچ ماشینی نبود...
پدرم دوباره داد زاد : الاغ با توام صدارو کم کن میخام ی چیزی بگم ،تا خرخرت که خوردی تو هوام که داری میری گوشتم که نمیشنوه دیگه هیچی دیگه.... ..
مهدی صدارو کم کرد و غرولند کنان گفت:آخه نیست که جنابالی اصلا نخوردی .... همیشه هم که  وسط هر عشق و حالی سری میخای ی پارازیت بندازی..حالا بنال ببینم چی میگی...
پدرام لبخند زد و در حالی که به جاده ی سیاه و تاریک خیره شده بود گفت: امشب خیلی خوش گذشت ...شاید بهترین شب زندگیم بود...
مهدی با لبخندی موزیانه پرسید:چرا ؟ چی شده؟ مجنون به لیلی رسیده؟؟!! هاهاها
پدرام اخمهاشو تو هم کرد و گفت : مرض ...اصلا با تو آدم نمیتونه ۲کلام حرف حساب بزنه ، بیخیال همین آهنگو عشقه ...
و دوباره صدای موزیک تا ته زیاد شد ،، ۲ تاپسر جوون غرق عشق و سرمستی بودند...، مهدی پشت فرمون ، و پدرام صندلی کنارش ... چندتا پیچ رو با سرعت بالا طی کرده بودند و داشتند به نزدیک پلیس راه میرسیدند...
۲ تا پیچ تا پلیس راه مونده بود که از توی تاریکیهای جنگل کنار جاده یه موجودی شبیه سگ یا روباه سری اومد وسط جاده ،.... مهدی زیر نور بالای چراغ ماشین از دور اونو دید و با صدای بلند فریاد زد این دیگه چیه؟؟ و پاشو سری کذاشت رو ترمز اما سرعت ماشین خیلی بالا بود و برای ترمز اضطراری دیر شده بود ....مهدی برای اینکه به حیوون برخورد نکنه فرمون رو کج کرد به سمت کنار جاده و ماشین با سرعت بالا به سمت کنار جاده و تیر چراغ برق پیچید ..... همه چی در ارض چند ثانیه اتفاق افتاد ... برخورد ماشین از طرف صندلی کنار راننده به تیر چراغ برق ،، شدت برخورد به خاطر سرعت بالا کنده شدن پدرام از صندلی جلو و خوردن سرش محلم به شیشه جلوی ماشین .... ترک برداشتن شیشه به دلیل تصادف و خورد شدن آینه بغل و فرو رفتن در طرف صندلی بغل راننده ..... مهدی که پشت فرمون بود و کمربند ایمنی دشت هیچیش نشد فقط از برخورد و شدت تصادف تا چند دقیقه گیج گیج بود ...و هچی نمیفهمید ..... پدرام دچار خونریزی داخلی شد... چند دقیقه نگذشته بود که از گوش ها و دماغش خون جاری شد... و بعد از چنددقیقه گیجی از هوش رفت ،....مهدی که حالش بعد از یه رب کمی بهتر شده بود تا پدرام رو دید رنگ از روش رفت هرچی صداش کرد پدرم گاه گاه چشماشو باز میکرد و میبست و بعد از ی مدت کوتاه کامل بیهوش شد...پلیس راه اومد ، آمبولانس رسید به پدر پدرام تلفن کردن و اونم اومد ، پدرام اما با همه ی اینا فردا صبحش توی بیمارستان فوت کرد .....
رو تخت طبقه ی بالا نشسته بودم و داشتم به تمام این اتفاقات فکر میکردم.... رادین اینارو واسم تعریف کرده بود، پسر عمه ی پدرام هنوز تو شوک بود و صدای جیغای مادره پدرام هنوزم که هنوزه با گذشت ۳ روز از اون شب وحشتناک تو گوشمون میپیچید ، پدرام رو توی آرامگاه بالای کوه توی چابکسر خاک کردن ، یه جای آرومی که برای اهالی محل ساخته بودن.... سر خاکش من با لباس سیاه فقط ایستاده بودم ی گوشه و داشتم زجه های مادرش و گریه های خاهرش و ناله های پدرش رو نظاره میکردم .... اما من حق گریه نداشتم نمیخواستم کسی بفهمه که تو دل داغونم چیا میگذاره......
چطوری از این به بعد میتونستم شمال رو بدون پدرام تحمل کنم؟ چجوری بازم بیام باغ بابا بزرگم و پدرام اونجا نباشه.... چجوری عید که میشد میرفتیم خونشون و همه میتونستن باشن به غیر از پدرام.... ، چیکار میکردم خدایا بدون اونم مگه زندگی امکان دشت؟ تازه داشت این زندگی واسم شیرین میشد

....ی پسر ۲۰ ساله ، پسری که تازه اوله جوونیش بود... مادرش خون دل خورد تا به اینجا رسوندش و حالا به خاطر یه تصادف پر کشید و همرو تنها گذشت ، .... رستارم تنها گذشت.....
همبازی بچگیش ،عشق کودکیاش .... حامی زندگیش .....
یادت میاد پدرام .... اون روزی رو که من ۷ سالم بود... تو ۱۴ سال داشتی ..اون روزی که من یه دامن صورتی کوتاه تنم بود با اون تاپ سفید بندی که بائس میشد تو همش بهم بگی عروسک... یادته که خونه بابا بزرگم ۲ تا باغ داشت که با ی دیوار کوتاه و ی در بهم وصل بود و من و تو همیشه آرزومون رفتن به باغ بالا بود اونم به خاطر این که درش همیشه غفل بود... با اینکه بابام بهت سفارش کرده بود که ی وقت با رستا نرین باغ بالا انجا رو ما به زنبوریا اجاره دادیم تا زنبور هاشونو نگه دارن .... اما منو تو تو کلمون نرفت که نرفت ... یادته بعد از ظهر بود بابا بزرگم و مامان اینا خواب بودن .... تو اون هوای گرم تخم مرغ رو زمین نیمرو میشد...یادته تو آروم آروم رفتی تو خونه و از جیب بابا بزرگ کلید باغ بالا رو ورداشتی؟ و وقتی بهم نشونش دادی جفتمون از ذوق و شوق کم مونده بود که بمیریم... انگار میخواستیم قاره امریکا رو کشف کنیم ، یادت میاد خالخالی رو؟ سگ گنده ی نگهبان باغ رو که منو و تو خیلی دوسش داشتیم ، با خودمون بردیمش تا مراقبمون باشه.... تو یه طناب انداختی گردنش.... بی اجازه رفتیم باغ بالا... زمینش پر از گزنه و مار بود ..... یادت میاد اتاق کارگرارو ؟؟ وست باغ رسیدیم به ی اتاق که درش نیمه باز بود ....
منم رفتم جلو در رو هول دادم باز که شد دیدم ۷-۸ تا مرد گنده... لم دادن رو زمین ...بزیهاشون خواب بودن بعضی ها بیدار .... من ترسیدم ... همونجا جلو در خشکم زد .....
تاحالا تو عمرم اون همه مرد رو یجا ندیده بودم ... بدش من و تو باهم فرار کردیم با خالخالی ....و کارگرها هم اومدن بیرون دنبالمون .... یادته که من خوردم زمین و پام زخم شد، یادت میاد که تو ی تیکه چون برداشتی تا ازم دفاع کنی با اینکه خودت ترسیده بودی ..... یادت میاد که کارگرها من و تو رو با خالخالی بردنمون پیش بابام و تحویلش دادن .... که بابا بزرگم جفتمون رو تنبیه کرد.... که بی اجازه امدیم باغ زنبورا. ....
اون روزی که خالخالی مرد رو چی ؟؟ یادته؟ من چقدر گریه کردم.... اما تو گفتی که روحش پیشمونه همیشه .. تو باغ ی سکوی گرد بزرگ داشتیم بغل همون آلاچیق بزرگ...یادت میاد که هروقت میومدی باغ اونجا برای خالخالی مراسم میگرفتیم و واسش شر میخندیم؟ و دور اون میگشتیم و گل میریختیم براش ... اسمه اون کار رو که هر دفه میومدی انجام میدادیم رو گذاشته بودیم مراسم خالخالی ... و تو تا میومدی من بهت میگفتم بریم مراسم خالخالی ؟ و تو میگفتی بریم!!
پدرام عزیزم بعد از مراسم ختمت اومدیم تهران .. من هنوز باور نداشتم که تو رفتی .... چه شبهایی که وایمیسادم همه بخوابن و زیر پتوی صورتیم چه شب زنده داریها ا که نداشتم، تو تاریکی و سیاهی شب زیر اون پتو چقدر که برات گریه نکردم.... گریه و هق هق آروم تا کسی نفهمه .... گریه ای که از اعماق وجودم میومد و میریخت بیرون ، انگار اشکام تکه های قلبم بود،.... چه شب هایی که خاطراتمون رو مرور نمیکردم.... چه مسافرت هایی که به شمال رفتیم اما برای من از رفتن به جهنم هم بدتر بود ....هیشکی هم نمیدونست چرا؟؟ هیشکی نمیدونست چقدر برام عزیز بودی ....هیشکی نمیدونست وقتی میومدم خونه بابا بزرگ هر لحظه هرجا میرفتم تورو میدیدم ... تک تک درخت ها و گلها بویه تورو داشتن و دارن.....
ی عکسی میخام نشونت بدم...... اینجا رو یادت میاد پدرام؟ .....

بالای کوه ، یکمی بالاتر از همونجایی که خاکت کردن ، انتهای رودخونه ، همون جایی که آبشار از بالای کوه میریزه پایین و اهالی از اونجا ی استخر واقعی درست کرده بودن، یادته که اولین بار تو اینجا رو بهمن نشون دادی؟؟
من میترسیدم برم تو آب اما با تو رفتم. یادته که مثل تارزان از درختا میرفتی بالا و از اون بالا میپریدی تو آب ، وسطاش خیلی عمیق بود ... ، با آیدین و رادین.... چقدر خوش گذشت .... اما بدون تو هیچ کدوم این زیباییها منایی نداره ، هروقت به یاد شمال میوفتم دلم برات تنگ میشه ته دلم باز خالی میشه.....
پدرام عادت کردن به نبودنت خیلی سخت بود برای رستا .... اما من الان مطمئن هستم که تو یکی از فرشته های خوب خدایی ...میخام تو این داستانم ازت خداحافظی کنم نمیدونم که اگه نمیرفتی و بودی الان سرنوشت مارو به کجاها میکشوند... ...اما ی خواهشی ازت دارم
ازت میخام به عنوان یکی از فرشته های خوب خدا از کودک من مراقبت میکنی، میخام فرشته ی محافظ فرزندم تو باشی .... میخام که همیشه نزدیکمون باشی و اینو بدون که هممون خیلی دوست داریم،
همبازی ی کودکیهای من به دست سرنوشت و خدا میسپارمت تا دیداری نه چندان دور... بعد از خدا ، مراقب جوجه ی من باش

ادامه دارد....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

mina
7 اسفند 91 22:53
داستاناتون واقعا خیلی قشنگه ، خیلی متاسف شدم